۵ سنگ مزار مشكي به هم چسبيده زير يك طاقي دعوتم مي كنند براي شنيدن خاطراتشان. يكي از آنها، غلامرضا زوبوني(3)، شهيد امر به معروف ونهي از منكر است با چهره اي بسيار جوان، محاسن كم، خوش تيپ و نگاهي كه مستقيم به تو مي نگرد. دانشجوي 27 ساله اي كه 23 فروردين سال 86 به شهادت رسيده است. دوست دارم بدانم چگونه شهيد شده؟ نگاهي جستجو گرانه به سنگ مزارش مي اندازم تا نشاني بيابم اما جز شعر چيزي نيست:

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
ما آمده بوديم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم
ما را بكش ومثله كن وخوب بسوزان
لايق كه نبوديم در اين جنگ بميريم
يك جرأت پيدا شدن وشعر چكيدن
بس بود كه با آن غزل آهنگ بميريم
فرصت بده اي روح جنون تا غزل بعد
در غيرت ما نيست كه از سنگ بميريم
پاي طلب وشوق رسيدن همه حرف است
بد خاطره اي نيست كه گر سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواسته دلتنگ بميريم
هرگز نكنم شكوه و ناله نه گلايه
الحق كه در اين دايره خونرنگ بميريم

نگاهي به او مي كنم و مي پرسم آخر نگفتي چه طور شهيد شدي؟ صدايي در فضا مي پيچدكه:

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواسته دلتگ بميريم

نام روي سنگ مزار كناري ميخكوبم مي كند؛ معلم بسيجي، شهيد محمدعبدي. چهره اش كه غرق در قهقهه مستانه است حكايت از عند ربهم يرزقونش دارد. صداي بال و پر زدن كبوتران حرم امام رضا(ع) به گوش مي رسد. بچه ها مرتب ايستاده اند و آقاي معلم ملتمسانه تقاضايش را مطرح مي كند؛ فقط از شما مي خواهم كه هر كاري گفتم انجام دهيد و مخالفت نكنيد. بچه ها آن قدر اين آقا را دوست دارند كه نمي توانند امرش را اجرا نكنند. آقاي عبدي از شاگردانش مي خواهد كه كفش هايشان را در بياورند و اجازه دهند او پاي آنها را ببوسد. آخر نذر كرده بود پاي زائران ثامن الحجج را ببوسد. بچه ها در حاليكه صورت هايشان خيس از اشك بود كفش هايشان را درمي آوردند و...
محمد عبدي متولد1355، همان است كه در دفترچه يادداشتش نوشته بود: ديگر بس است امام زمان بازي، از اين به بعد مي خواهم يار واقعي آقا باشم. كمي بعد در سال77 طي درگيري با قاچاقچيان مواد مخدر در سيستان و بلوچستان به شهادت رسيد. همان كه شعر خودش روي مزارش نوشته شده:

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيدكه يك مرغ مهاجربوده است
بنويسيد زمين وادي سرگرداني است
او در اين معبر پر حادثه عابر بوده است
مدح گويي وثنا خواني اگر دينداري است
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

كتاب مسافر را سالها قبل خوانده بودم. خاطراتش عجيب به دل مي نشيند. صورت بر پاي مادر مي گذاشت وقتي مادر اعتراض مي كرد مي گفت مگر نه اينكه بهشت زير پاي مادران است؟ دوست دارم چشمهايم نور بهشت بگيرد. دستم را روي سنگ مزارش مي گذارم و فاتحه اي مي خوانم. آدرس مزارش را يادداشت مي كنم: قطعه50 رديف37 شماره 25 ، خداحافظي مي كنم و مي روم.